چهارشنبه, 31 تیر 1394 10:26

سوره کهف؛ داستان یاران غار

سوره کهف؛ داستان یاران غار

 أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّ‌قِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَبًا ( کهف 9 )

آیا گمان کردى اصحاب کهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند ؟!


سوره کهف دارای 110 آیه است که تمام آن بجز آیه 28 در مکه نازل شده است. سوره کهف از سوره های جالب قرآن کریم است. در این سوره ضمن حمد و ستایش خداوند و ترسیمى از زندگى این جهان و آزمایش انسانها در آن، سه داستان شنیدنی و هیجان انگیز آمده که روحیه توحید، ایمان و مقاومت را در خواننده و شنونده تشدید می کند. این داستانها درباره اصحاب کهف(یاران غار)، موسی و خضر و داستان ذوالقرنین است.


در آیه 7 سوره کهف خداوند یادآور می شود ما آنچه را روى زمین است ، زینت قرار دادیم و جهانى پر زرق و برق ساختیم که دیدگان را به خود مشغول مى‏دارد ، و انگیزه‏ هاى مختلف را در درون آدمى بیدار مى‏ کند تا در کشاکش این انگیزه‏ ها و درخشش این زرق و برقها ، انسان آزمایش شود و قدرت ایمان و نیروى اراده و معنویت و فضیلت خود را به نمایش بگذارد. در واقع ، زندگی در این جهان هشدارى است به همه انسانها که در این میدان آزمایش الهى فریب ظاهر زیبای دنیا را نخورند و به جاى آنکه به این مظاهر فریبنده دلبستگى پیدا کنند ، به عمل نیکو برای آن جهان بیندیشند. چرا که این جهان با همه زیباییهایش پایدار نیست و سرانجام محو و نابود خواهد شد.


جمعى از سران قریش، دو نفر از یاران خود را براى تحقیق در باره دعوت پیامبر اسلام به سوى دانشمندان یهود در مدینه فرستادند تا ببینند آیا در کتب آسمانی پیشین چیزى در این زمینه یافت مى‏ شود؟ آنها به مدینه آمدند و با عالمان یهود در این شهر تماس گرفتند. دانشمندان یهود گفتند : « شما سه مسأله را از محمّد سؤال کنید، اگر همه را پاسخ کافى گفت ، بدانید که او پیامبرى بزرگ از سوى خدا است وگرنه مرد کذّابى است که شما هر تصمیمى در باره او مى‏ توانید بگیرید.

نخست از او درباره داستان عجیب گروهى از جوانانی که در گذشته دوراز قوم خود جدا شدند ، بپرسید ؟ و نیز از او درباره داستان مردی سؤال کنید که زمین را طواف کرد و به شرق و غرب جهان رسید . همچنین از حقیقت روح از او بپرسید .» فرستادگان قریش خدمت پیامبر رسیدند و سؤالات خود را مطرح کردند. پیامبر (ص) فرمود: « فردا به شما پاسخ خواهم گفت » ، ولى وحی پانزده روز بعد بر پیامبر نازل شد و سوره کهف را از سوى خداوند آورد که در آن داستان آن گروه از جوانان و همچنین آن مرد جهانگرد بود. به علاوه آیه ای درباره روح نیز بر پیامبر نازل شد.


آیات سوره کهف به مساله مهمى که مسلمانان در آن روزها سخت به آن نیاز داشتند اشاره مى‏کند و آن اینکه یک اقلیت کوچک و برحق، در برابر یک اکثریت ظاهراً قوى اما ناحق و فاسد، نباید تسلیم گردد و در فساد محیط حل شود ، بلکه همچون گروه اندک اصحاب کهف باید حساب خودشان را از محیط فاسد جدا کنند. اگر توانایی دارند ، به مقابله برخیزند و استقامت و پایمردی خود را نشان دهند وگرنه هجرت کنند . اما اینکه اصحاب کهف چه کسانی بودند ؟ قرآن داستان آنها را چنین بازگومی کند:

«ما داستان آنها را به حق براى تو بازگو مى‏ کنیم ، آنها جوانانى بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند ، و ما بر هدایتشان افزودیم. در آن هنگام که آنها قیام کردند ، ما دلهاى آنها را محکم ساختیم و گفتند : پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمین است ، هرگز غیر او معبودى را نمى‏ پرستیم که اگر چنین گوییم سخنى به گزاف گفته ‏ایم. این قوم ما که معبودهائى جز خدا انتخاب کرده‏ اند ، چرا دلیل آشکارى بر این معبودان نمى‏ آورند؟ راستی ظالم تر از آن کس که بر خدا دروغ ببندد ،کیست ؟ و( گفتیم ) هنگامى که از آنها (مشرکان) و آنچه را جز خدا مى‏ پرستند کناره‏ گیرى کردید به غار پناهنده شوید ، که پروردگارتان (سایه) رحمتش را بر شما مى‏ گستراند ، و راه آسایش و نجات به رویتان مى‏ گشاید.» (13 تا 17)


جوانان وقتی داخل غار شدند به خواب رفتند . قرآن ادامه داستان را چنین بیان می کند:

«خورشید را مى‏ دیدى که به هنگام طلوع به طرف راست (غار) متمایل مى‏گردد ، و به هنگام غروب بطرف چپ ، و آنها در محل وسیعى از غار قرار داشتند ، ... (اگر به آنها نگاه مى‏ کردى ) مى‏ پنداشتى بیدارند ، در حالى که در خواب فرو رفته بودند ، و ما آنها را به سمت راست و چپ مى‏ گرداندیم ( تا بدنشان سالم بماند ) و سگ آنها دستهاى خود را بر دهانه غار گشوده بود..» ( 17 و قسمتی از آیه 18)

پس از گذشت زمان طولانی که قرآن آن را سیصد و نه سال ذکر می کند ، مردان مومن دوباره بیدار شدند. فکر کردند یک روز یا نیمی از روز را در خواب بوده اند . سپس به یک نفر از خودشان ماموریت دادند و گفتند این سکه نقره را بگیر و به صورت ناشناس داخل شهر شو و غذایى پاک تهیه کن ، اما مواظب باش تو را نشناسند ، زیرا اگر از وضع ما آگاه شوند، یا ما را به آئین خود بازمى‏ گردانند و یا اینکه به قتل مى‏ رسانند.

آن مرد وارد شهر شد اما منظره شهر را متفاوت دید و مردم آن غیر از مردمی بودند که او مى‏ شناخت، حتی زبان آنها را خوب نمی فهمید. به او گفتند تو کیستى و از کجا مى‏آئى ؟ او پرده از اسرارش برداشت . پادشاه آن شهر ( که در آن زمان خداپرست بود ) با یارانش همراه آن مرد به سوى غار حرکت کردند ، هنگامى که به در غار رسیدند ، خداوند آنها را دچار رعب و وحشت کرد به گونه‏ اى که هیچیک جرأت داخل شدن به غار را ، جز همان فردى که از مردان غار بود ، نداشتند . هنگامى که رفیقشان وارد غار شد آنها را وحشت‏ زده دید ، زیرا گمان مى‏ کردند که جمعیت حاضر بر در غار یاران دَقیانوس پادشاه جبار و بت‏ پرست زمانشان هستند. ولى دوستشان آنها را از ماجراى خواب طولانیشان آگاه ساخت و به آنها گفت خداوند آنان را آیت و نشانه ای براى عبرت مردم قرار داده است. آنها خوشحال شدند ، و اشک شادى فرو ریختند . اما اصحاب کهف پس از بیدار شدنشان زیاد زندگی نکردند و به دنبال آگاهی از این معجزه از خدا خواستند که آنها را به حال سابق بازگرداند .

قرآن در آیه 21 می فرماید:

«اینچنین مردم را متوجه حال آنها کردیم تا بدانند وعده ( رستاخیز ) خداوند حق است و در پایان جهان و قیامت شکى نیست ، در آن هنگام که میان خود در این باره نزاع مى‏کردند : گروهى مى‏ گفتند بنایى بر آن بسازید ( تا براى همیشه از نظر پنهان شوند و از آنها سخن نگوئید که ) پروردگارشان از وضع آنها آگاهتر است ( ولى آنها که از رازشان آگاهى یافتند و آنرا دلیلى بر رستاخیز دیدند ) گفتند ما مسجدى در کنار ( مدفن ) آنها مى‏ سازیم ( تا خاطره آنها فراموش نشود .) »


ادامه آیات سوره کهف اشاره به این واقعه دارد که پیغمبر (ص ) از ناحیه دشمنان مستکبر و اشراف آلوده در فشار بود که گروه مؤمنان فقیر را از خود براند. خداوند دستور مى‏ دهد که در برابر این فشار فزاینده ، صبر و استقامت پیشه کند و هرگز تسلیم آنها نشود. آیه 28 این نکته را مطرح می کند که معیار ارزش انسانها ، مقام ظاهرى و پست و ثروتشان نیست ، بلکه برای گام نهادن در مسیر حق ، وزیر و چوپان در یک صف قرار دارند. لذا از پیامبر خواسته می شود با کسانى باشد که صبح و عصر پروردگار خود را مى‏ خوانند و تنها ذات پاک او را مى‏ طلبند.

اصولا جامعه‏ اى که در آن گروهى زندگى مرفهی داشته باشند ، و در اسراف و فساد غرق باشند ، و گروه دیگر از ابتدائى‏ ترین وسایل زندگى انسانى محروم باشند ، رنگ جامعه سالم انسانی ندارد و به دلیل تبعیض و بی عدالتی مورد پذیرش اسلام نیست . لذا پیامبر (ص ‏) با کنار زدن گروه اشراف و میدان دادن به گروه ضعیف ، جامعه‏ اى توحیدى ساخت که استعدادهاى نهفته در آن شکوفا شد و ملاک ارزش و شخصیت در آن ، نبوغ و ارزشهاى انسانى و تقوا و دانش و ایمان و جهاد و عمل صالح بود.


در سوره کهف سه ماجرای درس آموز مطرح شده که از جهتی با هم هماهنگ هستند: ماجراى اصحاب کهف/ داستان موسى و خضر/ و داستان ذوالقرنین/ این داستانهای واقعی ما را از افق زندگى روزمرّه فراتر مى‏ برند و نشان مى‏ دهند که جهان به آن چیزهایی که مى‏ بینیم، محدود نیست.

اما داستان حضرت موسی و خضر این حقیقت را یادآوری می کند که گاه چهره اصلى حوادث آنگونه نیست که ما در نگاه اول درک مى‏ کنیم.

«به خاطر بیاور هنگامى که موسى به دوست خود گفت: من دست از جستجو برنمى‏ دارم تا به محل تلاقى دو دریا برسم، حتی اگر مدت طولانى به راه خود ادامه دهم» ( کهف ، آیه 60)

آیات 60 تا 82 سوره کهف، داستان دو پیامبر خدا، یعنی خضر و موسی را بیان می کند. در این داستان به صحنه های شگفت‏ انگیزى بر می خوریم که نشان مى‏ دهد حتى پیامبر بزرگی چون موسی از بعضی جهات دامنه علمش محدود است و به سراغ معلمى مى‏ رود که به او علم و حکمت بیاموزد.


در روایات آمده که زمانی موسى فکر می کرد کسى عالمتر از او نیست. در آن هنگام به او وحى شد بنده‏ اى در مجمع البحرین ( شمال دریای سرخ ) داریم که از تو دانشمندتر است. موسی با همسفرش در جستجوی او به سوی مجمع البحرین حرکت کردند. در بین راه حوادثی هم برای آنها رخ داد تا به محل مورد نظر رسیدند.

در آنجا ناگهان بنده‏ اى از بندگان ما را یافتند که او را مشمول رحمت خود ساخته و علم فراوانی به او آموخته بودیم. تعبیر بنده‏ اى از بندگان ما نشان مى‏ دهد که برترین افتخار انسان این است که بنده راستین خدا باشد.

در این هنگام موسى با نهایت ادب به خضر گفت: «آیا از پی تو بیایم تا از آنچه برای رشد و کمال آموخته ای، به من بیاموزى؟» خضر به موسى گفت تو هرگز نمی توانى بر همراهی من شکیبایى کنى. وی در توضیح سخن خود گفت: تو چگونه مى‏ توانى دربرابر چیزى که از رموزش آگاه نیستى صبر کنى؟!

موسى به خضر تعهد داد که دربرابر مشاهدات خود صبر کند و گفت: به خواست خدا مرا شکیبا خواهى یافت و در هیچ کارى تو را نافرمانی نخواهم کرد. خضر گفت: پس اگر مى ‏خواهى به دنبال من بیایى، از هیچ چیز نپرس تا خودم به موقع آن را براى تو بازگو کنم!


موسى و خضر به راه افتادند و سوار کشتی شدند. در بین راه خضر تبری برداشت و شروع به سوراخ کردن کشتی کرد. آب دریا به درون کشتی راه یافت. موسی با نگرانی گفت: آیا آن را سوراخ کردى که اهلش را غرق کنى؟ راستى چه کار بدى انجام دادی. در این هنگام خضر به موسى گفت نگفتم تو هرگز نمى‏ توانى با من شکیبا باشى؟ موسی گفت مرا به خاطر فراموشی ام مؤاخذه مکن و به خاطر این کار بر من سخت نگیر.

پس از مدتی به ساحل رسیدند و وارد شهری شدند. چند کودک مشغول بازی بودند. خضر یکی از آن کودکان را کشت. مشاهده منظره کشتن کودکی بى گناه، آنهم بدون دلیل، چیزى نبود که موسى در مقابل آن سکوت کند. آتش خشم درونش برافروخته شد. بار دیگر زبان به اعتراض گشود و گفت آیا انسان بی گناه و پاکى را بى آنکه قتلى کرده باشد، کشتى؟! براستى که کار زشتى انجام دادى! خضر با خونسردى، گفت: به تو نگفتم نمی توانی با من صبر کنى؟ موسی بار دیگر زبان به عذرخواهى گشود و گفت: اگر بعد از این چیزی از تو پرسیدم (و بر تو ایراد گرفتم)، دیگر با من مصاحبت نکن، چرا که از ناحیه من معذور خواهى بود.


آن دو به راه افتادند تا به قریه‏ اى رسیدند و از اهالى آن قریه غذا خواستند، ولى آنها از میهمان کردن این دو مسافر خوددارى کردند. با این حال، وقتی آنها به دیواری در آن قریه رسیدند که در حال خراب شدن بود، خضر دیوار را مرمت کرد. موسی که دید خضر علیرغم بی حرمتی مردم به آنها به تعمیر دیوار پرداخته، با لحنی ملایمتر از گذشته زبان به اعتراض گشود و گفت اگر مى‏ خواستى این کار را بکنی ، برای این کار مزدی می گرفتى!

خضر با توجه به حوادث پیش آمده یقین کرد که موسى، تاب تحمل کارهای او را ندارد. گفت: اینک وقت جدایى من و توست! اما بزودى تو را از راز آنچه که نتوانستى بر آن صبر کنى، آگاه خواهم ساخت.

خضر گفت: «امّا کشتی از آنِ بینوایانی بود که در دریا کار می کردند، من خواستم آن را معیوب کنم، زیرا در پشت سر آنها پادشاهی ستمگر بود که هر کشتی (سالمی) را به زور می گرفت» (79)

«اما آن نوجوان، پدر و مادرش هر دو با ایمان بودند، ترسیدیم که آن دو را به طغیان و کفر وادارد. از این رو خواستیم که پروردگارشان به جای او فرزندی پاکتر و با محبت تر به آنها بدهد» (81 و 80)

سپس خضر پرده از راز کار سوم خود، یعنی تعمیر دیوار برداشت و گفت: «اما دیوار متعلّق به دو نوجوان یتیم در شهر بود، و زیر آن گنجی برای آن دو وجود داشت و پدرشان مردی صالح بود. پس پروردگارت اراده کرد که آنها به حدّ رشد خود برسند و گنج خویش را که رحمتی از سوی پروردگارت بود استخراج کنند. من این کار را خودسرانه انجام ندادم. این بود تأویل و راز کارهایی که نتوانستی بر آن صبر و شکیبایی ورزی» (82)


در پایان داستان موسی و خضر، ذکر این نکته ضروری است که علم خضر، از علوم معمولی نبود، بلکه او به ابوابى از علوم احاطه داشت که مربوط به اسرار باطن و عمق حوادث جهان بود. در مواردى ممکن است چهره ظاهری حوادث با آنچه در باطن آنهاست، متفاوت باشد. چه بسا وقایعی در ظاهر غیرمنطقی به نظر برسند، در حالى که باطن آنها حساب شده و منطقى است. در چنین موردى کسی که فقط ظاهر پدیده ها را مى‏ بیند، عنان صبر را از کف مى‏ دهد و شکایت می کند. ولى آنکه از اسرار پشت پرده آگاه است، صبر پیشه می کند و خود را نمی بازد.


آیات 83 تا 99 سوره کهف، گوشه ای از سرگذشت ذوالقرنین را بازگو می کند.

«ما در روى زمین به او قدرت دادیم و اسباب هر چیز را در اختیارش نهادیم» (آیه 84)

ذوالقرنین کسی بود که خداوند، عقل و درایت کافى و همه گونه وسایل و امکانات را دراختیارش قرار داده بود. او با سفر به مناطق مختلف جهان از این وسایل به طریق شایسته درجهت خدمت به مردم استفاده می کرد. ذوالقرنین ابتدا با لشکری مجهز به سمت غرب حرکت کرد. آنقدر پیش رفت تا به غروبگاه خورشید رسید، به نظرش آمد که گویی خورشید در چشمه ای تیره و گل آلود فرو می رود. در آن سرزمین قومی را یافت. به ذوالقرنین گفتیم آیا می خواهی آنها را مجازات کنی یا راه نیکی را میان آنها در پیش می گیری؟ ذوالقرنین گفت: هر که ستم کند، او را مجازات خواهیم کرد. سپس به سوی پروردگارش باز گردانده می شود، او هم وی را به سختی عذاب می کند. ولی هرکس ایمان آورده و کار شایسته انجام دهد، پس پاداش بهتر برای اوست...

ذوالقرنین در آن منطقه دست ستمگران را از ظلم و تجاوز بر مردم کوتاه کرد، به نیکوکاران پاداش داد و صلح و عدالت را برقرار ساخت.


پس از سفر به غرب، ذوالقرنین سفری هم به مشرق زمین کرد. در آنجا مشاهده کرد که خورشید بر جمعیتى طلوع مى‏ کند که جز آفتاب پوششی براى آنها وجود ندارد. آنها خانه و سایبان و لباس بر تن نداشتند و از نظر سطح زندگی بسیار پایین بودند. ذوالقرنین با علم و تدبیرش، آن محیط تیره را روشن ساخت و آنها را از آن وضعیت ناهنجار نجات داد.

ادامه آیات سوره کهف به منطقه سومی اشاره می کند که ذوالقرنین به آن وارد شد. در آنجا جمعیتى را مشاهده کرد که از نظر فرهنگ و تمدن بشری بسیار عقب مانده بودند، بگونه ای که حتی سخن گفتن نمی دانستند. آن جمعیت که از ناحیه دشمنانی سرسخت به نام یَأجوج و مَأجوج تحت فشار بودند، آمدن ذوالقرنین را که از قدرت و امکانات وسیعی برخوردار بود، غنیمت شمردند. به او گفتند: اى ذو القرنین! یأجوج و مأجوج در این سرزمین ظلم و فساد مى‏ کنند، آیا ممکن است هزینه‏ اى در اختیار تو قرار دهیم که میان ما و آنها سدى ایجاد کنى (تا از شرّ آنها خلاص شویم؟). درخواست آنها این بود که ذوالقرنین مانعی عظیم میان دو کوهی ایجاد کند که آن اقوام مهاجم و وحشی از آنجا حمله می کردند.


ذوالقرنین به خواسته آنها پاسخ مثبت داد. به دستور او قطعات بزرگ آهن آوردند. آهنها را روى هم قرار دادند تا کاملا میان دو کوه را پوشاند. ذوالقرنین به آنها گفت مواد آتش زا (هیزم و مانند آن) بیاورید و آن را در دو طرف این سد قرار دهید و در آتش بدمید تا قطعات آهن گداخته شود. قطعات آهن بر اثر حرارت زیاد ذوب شدند و به هم جوش خوردند. با نظر ذوالفرنین ، آن سد آهنین را با لایه‏ اى از مس مذاب پوشاندند تا از پوسیدگی حفظ شود. به این ترتیب، با تدبیر جالب ذوالقرنین، سد بسیار مستحکم و یکپارچه ای ساخته شد، بگونه ای که گروه مفسد و خونریز یأجوج و مأجوج قادر نبودند از آن بالا بروند و نمی توانستند در آن رخنه ای ایجاد کنند. ویژگی ذوالقرنین این بود که همه چیز را از الطاف الهی می دانست، لذا چون مستکبران به کار خود مغرور نشد و در این مورد نیز از لطف و رحمت خدا یاد کرد و گفت: « این از رحمت پروردگار من است»


زهرا قربان عسگری

گروه فرهنگ و معارف برون مرزی

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید