دوشنبه, 31 فروردين 1394 10:54

بهترین داستان ها

بهترین داستان ها

«ما نیکوترین قصه ها را از طریق وحى و فرستادن این قرآن برای تو بازگو می کنیم، هرچند پیش از آن از غافلان بودى»

( سوره یوسف ، آیه 3)


سوره یوسف مکّی است و دارای 111 آیه است. سوره یوسف خصوصیات زشت و زیبای انسان را در قالبی زیبا و دلنشین به نمایش می گذارد. این سوره سرگذشت جالب و عبرت انگیز پیامبر خدا، حضرت یوسف (ع) را بیان مى‏کند و به همین دلیل "یوسف" نامیده شده است. یوسف به عنوان انسانی خداجو و صاحب علم و حکمت معرفی شده است. در وجود این انسان پاک سیرت، مجموعه ای از مکارم اخلاقی نظیر پاکدامنی، صبر و شکیبایی وگذشت و صداقت به وضوح مشاهده می شود.


سوره یوسف، از جهاتی با سوره های دیگر قرآن متفاوت است. بخشهای مختلف این سوره برخلاف سوره‏ هاى دیگر، همگى به هم پیوسته اند و فرازهاى مختلف یک داستان را تکمیل می کنند. داستان در بیش از ده بخش با عباراتی فوق العاده گویا، جذّاب و مهیّج بیان شده است.

نکته دیگر آنکه در سوره های دیگر، معمولا داستانهاى پیامبران همراه با شرح مبارزات آنها با اقوام سرکش و طغیانگر است. اما در این سوره، داستان یوسف، بیشتر توضیح زندگانى پرفراز و نشیب آن حضرت و عبور او از کورانهاى بسیار دشوار زندگى است تا آنجا که به عالی ترین مقامات حکومتى در مصر رسید .

خداوند در لابلاى این داستان، عالی ترین درسهاى پاکدامنی و خویشتن دارى را آموخته، بگونه ای که هر انسانى در هنگام خواندن داستان، بى‏ اختیار تحت تاثیر کشش نیرومند آن قرار مى‏گیرد .به همین جهت، قرآن آن را "احسن القصص" ( بهترین داستانها ) خوانده و آن را دارای عبرتها برای صاحبان خرد دانسته است.


البته این شیوه متعارف قرآن است که برای راهنمایی بشر، داستانها و ماجراهای شنیدنی اقوام گذشته را از تاریخ انتخاب / و با زبانی لطیف و تاثیرگذار بیان می کند.

بی تردید، داستان جاذبه ای خاص برای بشر دارد و در تمام ادوار تاریخی با زندگی او عجین بوده است.

داستانهاى پیشینیان، مجموعه‏ اى گرانبها از تجربیات آنهاست و تاریخ چون آئینه‏اى صاف و شفاف است که زشتیها و زیبائیها و پیروزیها و شکستهای ملل مختلف را در خود منعکس مى‏ سازد. به همین دلیل، على (ع‏) در وصیتنامه خود به فرزندش مى ‏فرماید: «فرزندم! من هر چند عمر پیشینیان را یکجا نداشته‏ ام، ولى در اعمال آنها نظر افکنده، در احوالشان اندیشه نمودم و در آثارشان به سیر و سیاحت پرداختم، چنانکه گویى همچون یکى از آنها شدم. من به خاطر آنچه از تجربیات تاریخ آنان دریافته ‏ام، گویی با اولین و آخرین آنها زندگی کرده‏ ام!»


با این توضیحات به داستان حضرت یوسف می پردازیم:

«(به خاطر آور) هنگامى را که یوسف به پدرش گفت: پدرم! من در خواب دیدم یازده ستاره و خورشید و ماه در برابرم سجده مى‏ کنند» (آیه 4)

قرآن داستان یوسف را از خواب شگفت و پر معناى او آغاز مى‏کند. او یک روز صبح با هیجان و شوق به سراغ پدر آمد و از رؤیای عجیبی که دیده بود، پرده برداشت که به معنای آغاز فصل جدیدى در زندگى او بود.

یوسف گفت پدرم! من دیشب در خواب یازده ستاره را دیدم که از آسمان فرود آمدند و خورشید و ماه نیز آنها را همراهى مى‏کردند. همگى نزد من آمدند و در برابرم سجده کردند. این خواب شگفت آور، یعقوب پیامبر را در اندیشه فرو برد و با خود گفت: این خواب، از آن حکایت می کند که مقام فرزندم آن چنان ارتقاء می یابد که ستارگان و خورشید و ماه سر بر آستانش مى‏ سایند. چه خواب پرشکوه و جالبی؟! لذا با نگرانى به یوسف گفت: فرزندم این خواب را براى برادران بازگو مکن. چراکه آنها برای تو نقشه های خطرناک خواهند کشید. بدین سان پروردگارت تو را بر می گزیند و از تعبیر خوابها به تو می آموزد و نعمتش را بر تو و آل یعقوب تمام و کامل می کند، همانگونه که پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام کرد. پروردگار تو علم و حکیم است.


یعقوب دوازده پسر داشت ، که دو نفر از آنها یوسف و بنیامین از یک مادر بودند. یعقوب به این دو پسر محبت بیشترى نشان مى‏ داد. زیرا اولا کوچکترین فرزندان او محسوب مى‏ شدند و طبعاً به حمایت بیشترى نیاز داشتند، ثانیاً بویژه در یوسف، آثار نبوغ و فوق العادگى نمایان بود. این عوامل سبب شد که یعقوب نسبت به آنها ابراز علاقه بیشترى کند.

برادران به این رابطه نزدیک پدر به یوسف حسادت ورزیدند وگفتند با اینکه ما جوانانى نیرومند هستیم و زندگى پدر را به خوبى اداره مى‏ کنیم، ولی یوسف و برادرش نزد او از ما محبوبترند. حس حسادت، برادران را وادار ساخت که توطئه ای را طراحی کنند. آنها گفتند: یا یوسف را بکشید و یا او را به سرزمین دوردستى بیفکنید تا محبت پدر یکپارچه متوجه شما بشود! به هرحال، آتش حسد به آنها اجازه نمى‏داد که در عواقب کار نادرست خود بیندیشند.

در این داستان، به صراحت به آثار سوء حسد بر انسان، اشاره شده است، زیرا گاه حسد بشر را تا سر حد اقدامات بی منطق و ویرانگر سوق می دهد. انسان حسود به جای آنکه در صدد کسب فضایل و تعالی خویش باشد، به تلاشهای مخرّب درباره دیگران روی می آورد.


«(برادران نزد پدر آمدند و) گفتند پدر جان! چرا تو درباره ( برادرمان ) یوسف به ما اطمینان نمى‏ کنى، در حالى که ما خیرخواه او هستیم؟ » (آیه 11)

برادران یوسف نقشه قتل یا تبعید او را زیر پوشش عواطف برادرانه پنهان ساختند و با قیافه‏ای حق به جانب نزد پدر آمدند و گفتند: پدر چرا هیچگاه یوسف را از خود دور نمى‏کنى و به ما نمى ‏سپارى؟ چرا ما را نسبت به برادرمان امین نمى‏دانى، در حالى که ما مسلماً خیرخواه او هستیم. فردا او را با ما بفرست تا به خارج شهر آید، گردش کند، از میوه‏هاى درختان بخورد و بازى و سرگرمى داشته باشد. اگر نگران سلامت او هستى، ما همه حافظ و نگهبان برادرمان خواهیم بود!

به این ترتیب، نقشه ای ماهرانه طراحی کردند تا یوسف را از پدر جدا کنند. پدر گفت من از دورى او غمگین مى‏ شوم و از این مى‏ ترسم که گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشید. برادران گفتند چگونه ممکن است گرگ او را بخورد؟ در حالی که ما گروه نیرومندى هستیم و از او مراقبت می کنیم . چنین چیزى ممکن نیست. سرانجام برادران یوسف موافقت پدر را جلب کردند که یوسف را با آنها بفرستد.


صبحگاه نزد پدر آمدند. یعقوب یوسف را به برادران سپرد. آنها به راه افتادند. یعقوب همچنان با چشمان نگران فرزندانش را بدرقه مى‏کرد. تا زمانی که پدر آنها را زیر نظر داشت، به یوسف محبت می کردند، اما همین که مطمئن شدند پدر آنها را نمى‏ بیند، تمام کینه‏ هایی را که از یوسف داشتند، بر سر او فرو ریختند. شروع به زدن او کردند. یوسف از آنها پناه مى خواست، اما اعتنا نمی کردند! سرانجام او را بر سر چاهی بردند . در روایات آمده هنگامى که برادران مى‏ خواستند یوسف را به چاه افکنند، او ناگهان شروع به خندیدن کرد. برادران سخت در حیرت شدند که این چه جاى خنده است؟ یوسف گفت: فراموش نمى‏ کنم روزى از داشتن برادران نیرومندی چون شما خوشحال شدم و با خود گفتم کسى که این همه یاور نیرومند دارد، چه غمى از حوادث روزگار خواهد داشت. آن روز بر شما تکیه کردم، اما اکنون در چنگال شما اسیرم. خدا شما را بر من مسلط ساخت تا این را بیاموزم که به هیچکس غیر او تکیه نکنم.


در ادامه داستان چنین آمده است: در این هنگام ما به یوسف، وحى فرستادیم (و دلداریش دادیم و گفتیم غم مخور) روزى فرا مى‏ رسد که آنها را از این نقشه‏ هاى شوم آگاه خواهى ساخت، در حالى که آنها تو را نمى‏ شناسند. به بیان دیگر، روزی فرا می رسد که تو بر اریکه قدرت نشسته ای و برادران دست نیاز به سوى تو دراز مى‏کنند، اما تو چنان اوج گرفته‏ اى که آنها باور نمى‏ کنند برادرشان هستى. آن روز به آنها خواهى گفت، آیا شما نبودید که با برادر کوچکتان یوسف چنین و چنان کردید؟ آن روز از کرده خویش شرمسار و پشیمان خواهند شد.

سرانجام برادران نقشه ناجوانمردانه خود را عملی ساختند و یوسف را به چاه افکندند.


شب هنگام برادران گریه کنان به سراغ پدر رفتند. پدر که بى‏ صبرانه انتظار ورود فرزند دلبندش یوسف را مى‏ کشید، با نگاهی به آنها، وقتی که دید یوسف در میانشان نیست، سخت تکان خورد و جویاى حال او شد. آنها گفتند: پدر جان ما رفتیم و مشغول مسابقه شدیم، اما چون یوسف توانایى مسابقه را نداشت، او نزد اثاث خود گذاشتیم. ما آنچنان سرگرم این کار شدیم که همه چیز حتى برادرمان را فراموش کردیم. در این هنگام گرگ از راه رسید و او را درید! ولى مى‏ دانیم تو هرگز سخنان ما را باور نخواهى کرد، هرچند راستگو باشیم. چرا که خودت قبلا چنین پیش بینى را کرده بودى.


یوسف در تاریکى دهشتناک چاه که با تنهایى همراه بود، اوقات سخت و تلخى را می گذراند، اما ایمان به خدا و سکینه و آرامش حاصل از آن، بارقه ای از امید بر دل او می افکند. چند روز گذشت و کاروانى از راه رسید و در آن نزدیکى منزل گزید. مامور آب، دلو را در چاه افکند. یوسف از قعر چاه متوجه شد که از فراز چاه سر و صدایى مى‏آید و به دنبال آن، دلو و طناب را دید که پائین مى‏ آید. بى درنگ خود را به آن چسباند. مامور آب احساس کرد دلوش بیش از حد سنگین است. هنگامى که آن را با قوت بالا کشید، ناگهان چشمش به کودکی نیکو صورت افتاد و گفت: مژده باد. این کودکى است به جاى آب/ کاروانیان یوسف را با خود به مصر بردند و او را در بازار بردگان به بهایی کم فروختند. عزیز مصر که مقام وزارت یا نخست وزیرى فرعون را داشت، یوسف را خرید. به این ترتیب، با رفتن یوسف به مصر، فصل جدیدى در زندگیش آغاز شد.


«و آنکس که او را از سرزمین مصر خرید، به همسرش گفت: مقام وى را گرامى دار، شاید براى ما مفید باشد و یا او را به عنوان فرزند انتخاب کنیم ، و این چنین یوسف را در آن سرزمین متمکن ساختیم، تا تعبیر خواب را بیاموزد و خداوند بر کار خود پیروز است، ولى اکثر مردم نمى‏ دانند» (سوره یوسف ، آیه 21 )

عزیز مصر که مبهوت زیبایی و معصومیت این کودک شده بود و خود فرزندی نداشت، از همسرش خواست که مقام او را گرامی بدارد.

از نگاه مفسران، اینکه آیه می فرماید: «ما یوسف را در آن سرزمین، متمکن ساختیم»، بدان خاطر است که آمدن یوسف به مصر و ورود او به محیط زندگى عزیز مصر، مقدمه‏اى براى قدرت فوق العاده او در آینده شد. شاید هم اشاره به این است که زندگى در قصر عزیز با آن همه نعمت و آسایش، با تنهایی و ترس در فعر چاه، قابل مقایسه نبود.


یوسف در خانه عزیز مصر رشد کرد و بزرگ شد تا به مرحله بلوغ رسید و از علم و حکمت برخوردار شد.

یوسف با چهره زیبا و ملکوتیش، عزیز مصر را مجذوب خود کرد، همسر عزیز نیز دلبسته او شد، بگونه ای که عشق او در اعماق جانش پنجه افکند. به تدریج این عشق سوزانتر شد، این در حالی بود که یوسف پاک و پرهیزگار فقط به خدا مى‏اندیشید و قلبش تنها در گرو او بود.

زلیخا از وسایل و روشهای مختلف براى رسیدن به مقصد خویش استفاده کرد و بر سر راه یوسف دام های بسیار گستراند. او با خواهش و تمنا کوشید دل یوسف را به دست آورد، اما تلاشهای او حاصلی نداشت. آخرین راهى که به ذهنش رسید، این بود یک روز او را تنها در خلوتگاه خویش به دام اندازد، تمام وسایل تحریک او را فراهم نماید، زیباترین لباسها ، بهترین آرایشها را بکار برد و صحنه را آنچنان بیاراید که یوسف جوان و تسلیم ناپذیر را به زانو در آورد. او تمام درها را محکم بست و گفت: بیا که من در اختیار تو هستم. گوینده:

در این هنگام که یوسف مشاهده کرد تمام مقدمات لغزش و گناه فراهم شده و راهى براى او باقى نمانده بود، در پاسخ زلیخا گفت: به خدا پناه مى‏ برم. یوسف به این ترتیب با قاطعیت خواسته نامشروع آن زن را رد کرد و به او فهماند که هرگز دربرابر او تسلیم نخواهد شد، در ضمن این واقعیت را برای همگان روشن کرد که در شرایط مشابه، تنها راه برای رهایى از چنگال وسوسه‏ هاى شیطان، پناه بردن به خداست.

«و آن زن که یوسف در خانه او بود، از او تمناى کامجویى کرد و درها را بست و گفت بشتاب به سوى آنچه براى تو مهیاست! (یوسف) گفت پناه مى‏ برم به خدا، او (عزیز مصر) صاحب نعمت من است، مقام مرا گرامى داشته (آیا ممکن است به او ظلم و خیانت کنم؟) مسلما ظالمان رستگار نمى‏ شوند» (آیه 23)


در اینجا ماجرای یوسف و همسر عزیز مصر به حساس ترین مرحله مى‏ رسد ، که قرآن با تعبیر پر معنایى از آن سخن مى‏گوید:

«آن زن قصد او را کرد  و او نیز - اگر برهان پروردگار را نمى‏ دید - قصد وى را مى ‏نمود، اینچنین کردیم تا بدى و فحشاء را از او دور سازیم، چراکه او از بندگان مخلص ما بود» (آیه 24)

با آنکه آن زن کوشید یوسف را تا لب پرتگاه بکشاند، اما بسیج فوق العاده نیروى ایمان و عقل، ناگهان طوفان غریزه را در هم شکست. یوسف در آن لحظه حساس براى حفظ پاکدامنى خویش، به مبارزه ای شدید با نفس دست زد. این نکته که خداوند می فرماید او از بندگان مخلص ما بود، به این حقیقت اشاره دارد که خدا هرگز بندگان مخلص خود را در لحظات سخت و بحرانى تنها نمى‏ گذارد، بلکه به طرق گوناگون، آنها را یاری مى‏ کند.


اما یوسف برای جلوگیری از لغزش، با سرعت به سوى در کاخ دوید تا در را باز کند و خارج شود. زلیخا که عقلش مغلوب تمایلات او شده بود، به دنبال یوسف به سوى در دوید تا مانع خروج او شود و براى این منظور، پیراهن یوسف را از پشت سر گرفت و به عقب کشید، به طورى که پیراهن او از پشت پاره شد. آن دو، ناگهان شوهر آن زن را دم در یافتند.

زلیخا وقتی که صحنه را اینگونه دید، با دستپاچگی به عزیز مصر گفت: «کیفر کسى که نسبت به اهل تو اراده خیانت کند، جز زندان و یا عذاب دردناک چه خواهد بود؟!» (آیه 25)


پس از بررسی ادلّه و شواهد، بالاخره عزیز مصر به خیانت و دروغ بودن ادعای همسرش پی برد. اما از ترس اینکه مبادا ماجرا برملا شود و آبروى او از دست برود، صلاح دید که بر این قضیه سرپوش بگذارد. به یوسف گفت: یوسف تو صرف نظر کن و دیگر از این ماجرا چیزى باز مگو و به همسرش نیز گفت: تو هم از گناه خود استغفار کن که از خطاکاران بودى.

اما برخلاف انتظار کاخ نشینان، سرانجام این راز به بیرون قصر راه یافت و چنانکه در آیات آمده: گروهى از زنان شهر، گفتند که همسر عزیز غلامش را به سوى خود دعوت مى‏کند و آنچنان عشق غلام بر او چیره شده که اعماق قلبش را تسخیر کرده است . آنها گفتند ما او را در گمراهى آشار می بینیم .


همسر عزیز که از مکر زنان حیله‏ گر مصر آگاه شد، چاره‏اى اندیشید و آنها را به یک مجلس میهمانى دعوت کرد. وی پشتی هاى گرانقیمت براى آنها فراهم ساخت و به دست هرکدام چاقویى (براى بریدن میوه) داد. سپس به یوسف دستور داد که وارد آن مجلس شود تا زنان اشراف، با دیدن جمال یوسف، وى را در این ماجرا سرزنش نکنند. اما زنان مصر، هنگامى که چشمشان به صورت دلرباى یوسف افتاد، واله و حیران شدند، او را بزرگ و فوق العاده شمردند و آنچنان از خود بى خود شدند که (به جاى ترنج) دستهای خود را بریدند. گفتند منزه است خدا / او بشر نیست، بلکه فرشته ای بزرگوار است!

همسر عزیز مصر با این شیوه، دلدادگی خود را به یوسف در نزد آنان موجه جلوه داد. او در آن مجلس پرده‏ها را کنار زد و با صراحت به گناه خود اعتراف کرد و گفت: آرى من او را به کام گرفتن از خویش دعوت کردم، ولى او خویشتندارى کرد. سپس با نهایت بى‏پروایى اعلام کرد اگر یوسف آنچه را که من فرمان مى‏ دهم، انجام ندهد، بطور قطع به زندان خواهد افتاد و در زندان نیز خوار و ذلیل خواهد بود.


در شرایطی که تندباد مشکلات از هر سو به یوسف هجوم آورده بود، با شهامت، تصمیم خود را گرفت و بى ‏آنکه با زنان هوسران به گفتگو بنشیند، رو به درگاه پروردگار به نیایش پرداخت: «پروردگارا ! زندان در نظر من محبوبتر است از آنچه این زنان مرا به سوى آن مى‏ خوانند و اگر مکر و نیرنگ آنها را از من باز نگردانى، قلب من به آنها متمایل مى‏ شود و از جاهلان خواهم بود.» (آیه 33)

خداوند نیز یوسف را تنها نگذاشت و مکر و نقشه آنها را از او بگردانید. سرانجام پاکی یوسف و ناپاکى زن عزیز مصر ثابت شد. عزیز مصر برای جلوگیری از افشای بیشتر رسوایی اخلاقی خاندانش، چاره کار را در این دید که یوسف را به کلى از صحنه خارج کند، آنچنان که مردم او را به فراموشى بسپارند. به نظر وی تنها راه، فرستادن یوسف به زندان بود. با این اقدام، در میان مردم چنین وانمود می شد که مجرم اصلى، یوسف بوده است! به این ترتیب، یوسف، آن انسان وارسته و الگوی برجسته پرهیزکاری و پاکدامنی، روانه زندان شد.

یوسف (ع) بی گناه به زندان افتاد. دو جوان نیز با یوسف وارد زندان شدند. یک روز هر دوی آنها خوابی را که دیده بودند، برای یوسف نقل کردند و از او خواستند که خوابشان را تعبیر کند.

یوسف در اثر بندگی و اخلاص به جایی رسیده بود که می توانست از بسیاری از رازها پرده بردارد. او پس از دلالت و ارشاد آنها به حقیقت توحید، گفت: اما دوستان زندانى من! یکى از شما آزاد مى‏شود و ساقى شراب براى صاحب خود خواهد شد، اما نفر دیگر به دار آویخته مى‏شود و پرندگان آسمان از سر او مى‏خورند. وی به آنکه آزاد می شد، سفارش کرد که نزد صاحب اختیار خود ( شاه ) از من سخن بگو تا تحقیق کند و بى‏گناهى من ثابت گردد. آن جوان پس از مدتی آزاد شد، ولی به کلى یوسف را فراموش کرد. یوسف سالها در زندان به صورت یک انسان فراموش شده باقى ماند. تنها کار او خودسازى و ارشاد زندانیان و پرستارى بیماران بود.


هفت سال از این قضیه گذشت تا در یکی از شبها پادشاه مصر، خوابی آشفته دید. صبحگاهان تعبیرکنندگان خواب و اطرافیان خود را حاضر ساخت و گفت:

«من در خواب هفت گاو فربه را دیدم که آنها را هفت گاو لاغر مى‏خورند ، و نیز و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشک؛ (که خشکیده‌ها سبزها را از بین بردند)» ( آیه 43 )

پس گفت: اى اشراف !درباره خواب من نظر دهید اگر قادر به تعبیر خواب هستید. اطرافیان پادشاه اظهار داشتند که اینها خوابهاى پریشان است و ما با تعبیر اینگونه خوابها آشنا نیستیم.

دراین میان جوان ساقی، به یاد یوسف افتاد و گفت: در گوشه زندان، مردى روشن ضمیر زندگى مى‏کند که مى‏ تواند پرده از راز این خواب بردارد. مرا به سراغ او بفرستید. او به نزد یوسف آمد وگفت: یوسف تو اى مرد راستگو درباره این خواب چه مى‏گویى؟ و سپس خواب پادشاه را برای او بازگو کرد.

یوسف در تعبیر خواب پادشاه گفت: باید هفت سال پى در پى با جدیت زراعت کنید، چراکه در این هفت سال بارندگى فراوان است، ولى آنچه را درو مى‏ کنید به صورت همان خوشه در انبارها ذخیره کنید، جز به مقدار کم و جیره بندى که براى خوردن نیاز دارید. اما بدانید که بعد از این، هفت سال خشک و سخت در پیش دارید که تنها باید از آنچه از سالهاى قبل ذخیره کرده‏اید استفاده کنید، وگرنه هلاک خواهید شد. اگر با برنامه این سالهای کم باران و سخت را پشت سر بگذارید، دیگر خطرى شما را تهدید نمى‏کند، زیرا بعد از آن سالى پر باران فرا مى‏ رسد که مردم از این موهبت آسمانى بهره‏ مند مى‏ شوند.


تعبیر یوسف از این خواب، اطمینان آور و دقیق بود و در خود، طرحى روشن براى مقابله با خشکسالی داشت. لذا پادشاه و اطرافیانش از این تعبیر شگفت زده شدند.

شاه یوسف را نزد خود خواند، اما او گفت زمانی آزاد می شود که درباره اتهامش تحقیق و بی گناهیش ثابت شود تا در آینده به عنوان مُجرم به او ننگرند. بالاخره در جلسه ای، زلیخا به جرم خود اعتراف کرد و گفت: الان حق آشکار شد، من پیشنهاد کامجویى به او کردم. به این ترتیب، حقانیت و صداقت یوسف بر اهالی مصر ثابت شد.

ملک دستور داد او را نزد من آورید، تا او را مشاور خود سازم و از او براى حل مشکلات کمک گیرم. ملک پس از ملافات با یوسف، دریافت که او از علم و درایت فوق العاده‏ ای برخوردار است. به او گفت تو امروز نزد ما داراى منزلت عالى و مورد اعتماد ما هستی. به پیشنهاد یوسف، مسئولیت منصب خزانه داری مصر به او واگذار شد.


براساس پیش بینى قبلی ، درپی بارانهاى پربرکت، هفت سال وضع کشاورزى مصر رضایت بخش بود. یوسف که خزائن مصر و امور اقتصادى آن را زیر نظر داشت، دستور داد انبارها و مخازنی را برای نگهداری مواد غذایى بسازند. از مردم خواست به مقدار مورد نیاز از محصول بردارند و بقیه را به حکومت بفروشند. به این ترتیب، انبارها و مخازن پر از آذوقه شد .پس از هفت سال وفور نعمت، دوران خشکسالى فرا رسید و مردم از نظر آذوقه به مضیقه افتادند. یوسف طبق برنامه ای منظّم غله را به مردم مى‏ فروخت و نیازشان را به صورت عادلانه تامین مى‏ کرد. البته قحطی در مناطق اطراف ازجمله فلسطین و کنعان نیز پدید آمده بود. لذا فرزندان یعقوب برای خرید غله روانه مصر شدند. یوسف که شخصاً بر نحوه توزیع ارزاق نظارت می‌کرد، برادران خود را در بین مشتریان شناخت، ولی آنها یوسف را نشناختند. یوسف برادران را مورد لطف قرار داد و از وضعیت آنها پرسید. برادران گفتند: ما ، ده برادر از فرزندان یعقوب هستیم و او نیز نوه ابراهیم، پیامبر خداست، ولى به اندوه عمیقى گرفتار شده. او پسرى داشت که بسیار مورد علاقه‏ اش بود، روزى همراه ما براى شکار و تفریح به صحرا آمد، ما از او غافل ماندیم و گرگ او را درید!


یوسف مى‏ خواست به هر ترتیبى برادر کوچکترش (بنیامین) را نزد خود به مصر بیاورد. به آنها گفت: اگر بار دیگر نزد من آمدید، آن برادری را که از پدر دارید، نزد من بیاورید. اگر او را نیاورید، دیگر به شما غله نمی‌دهم. به دستور یوسف، خدمتکاران محرمانه پولی را که آنان برای خرید کالا داده بودند، در میان بارشان قرار دادند. فرزندان یعقوب بعد از چند روز به شهر خود رسیدند. بخشندگی عزیز مصر بهانه‌ای شد که آنان از پدر بخواهند با فرستادن بنیامین به همراه آنها، موافقت کند. سرانجام با اصرار برادران، یعقوب با فرستادن بنیامین موافقت کرد. آنها به همراه بنیامین به مصر نزد یوسف رفتند. یوسف به آنها احترام کرد و از آنها پذیرایی نمود. سپس بدون آنکه آنها بفهمند، به برادرش (بنیامین) گفت: من همان برادرت یوسفم، اندوه به خویش راه مده و از کارهایى که اینها مى‏ کنند، ناراحت مباش.

به دستور یوسف یکی از مأمورین حکومتی مخفیانه پیمانه مخصوص را در میان بار بنیامین گذاشت. وقتی کاروان آماده بازگشت شد، مأمورین آنها را به جرم ربودن جام زرین پادشاه متوقف کردند. برادران یوسف گفتند: به خدا سوگند! ما هرگز دزد نبوده ایم. به آنها گفتند: اگر این ظرف در بار یکی از شما پیدا شود، سزایش چیست؟ برادران گفتند: طبق سنت ما باید سارق را به عنوان برده نگه دارید.

در این هنگام نخست بارهاى دیگران را بازرسى کرد و سپس پیمانه مخصوص را از بار بنیامین بیرون آورد. همین که پیمانه در بار بنیامین پیدا شد، کوهى از اندوه بر برادران فرود آمد. با شرمندگی گفتند: اگر بنیامین دزدی می‌کند چندان بعید نیست، زیرا او برادری داشت که قبلا دزدی کرده بود. یوسف از شنیدن این سخن ناروا سخت ناراحت شد، ولی آن را در دل پنهان داشت. برادران گفتند ای عزیز مصر! بنیامین پدری سالخورده دارد، یکی از ما را به جای او نگه دار و او را با ما بفرست، ما تو را فردی نیکوکار می‌بینیم. یوسف فرمود: پناه می‌برم به خدا که جز کسی را که پیمانه، در بار او پیدا شده نگه داریم، در این صورت ستمکار خواهیم بود!


وقتی که برادران مأیوس شدند، برادر بزرگتر در مصر ماند و برادران را براى کسب دستور به خدمت پدر فرستاد.

پسران نزد یعقوب بازگشتند و ماجرا را شرح دادند. پدر سخن آنها را باور نکرد و فرمود: چنین نیست، بلکه نفستان شما را فریب داد، من شکیبایی می‌کنم، امیدوارم خداوند همه آنها را به من برگرداند.

یعقوب که از فراق یوسف دیدگانش سفید و نابینا شده بود،‌ از پسرانش خواست به مصر برگردند و به جستجوی یوسف و برادرش بپردازند و از رحمت الهی مأیوس نشوند. برادران بار دیگر راهی مصر شدند. نزد یوسف رفتند و از او خواستند که از روی بزرگواری به آنها کمک کند.


یوسف گفت آیا هیچ مى‏دانید در آن هنگام که شما جاهل و نادان بودید، با یوسف و برادرش چه کردید؟ چهره یوسف برای آنها آشنا بود، با این حال باور نمی کردند که او بر مَسند عزیز مصر تکیه زده باشد. لذا با تردید پرسیدند: آیا تو خود یوسف نیستى؟ در اینجا به ناگاه یوسف حقیقت را فاش کرد و گفت: آرى منم یوسف و این برادرم بنیامین است! خداوند با عنایت خویش ما را از خطرها رهانید. این پاداش را خداوند به خاطر تقوی و شکیبایی‌ام به من مرحمت فرمود.

برادران گفتند: به خدا سوگند! خداوند تو را بر ما برتری و منزلت بخشید، در حالی که ما درمورد تو خطا کردیم. یوسف گفت: امروز شما بر کارهایتان توبیخ نمی‌شوید، من از خداوند برای شما بخشش و رحمت مسألت دارم و او بخشنده‌ترین بخشایندگان است.

سپس از برادران خواست که پیراهن او را با خود ببرند و به صورت پدر بیفکنند تا بینا شود. برادران یوسف با شوق و شعف به سوی کنعان روانه و به سرعت به خانه پدر رفتند. قبل از همه حامل پیراهن یوسف نزد یعقوب آمد و پیراهن را بر صورت او افکند. وی بینا شد و گفت: آیا به شما نگفتم که من از خدا چیزهایی می‌دانم که شما نمی‌دانید؟


یعقوب و فرزندانش به دیدار یوسف شتافتند. یوسف نیز به استقبال پدر مادرش رفت. سرانجام شیرین‏ ترین لحظه زندگى یعقوب، تحقق یافت و بعد از سالها فراق، آن دو یکدیگر را یافتند. یوسف گفت در سرزمین مصر قدم بگذارید که به خواست خدا در امنیت کامل خواهید بود. هنگامى که وارد بارگاه یوسف شدند، او پدر و مادرش را بر تخت نشاند. عظمت این موهبت و لطف پروردگار، چنان آنها را تحت تاثیر قرار داد که همگى به خاطر او به سجده افتادند. در این هنگام یوسف، رو به سوى پدر کرد و عرض کرد پدر جان! این تحقق خوابى است که قبلا دیدم و خداوند آن را به حقیقت پیوست.


زهرا قربان عسگری

گروه فرهنگ و معارف برون مرزی

110/110

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید